سالها پیش
دانشجوی روانشناسی که بودم،
یکی از بچههای گروه کوهنوردی سوال جالبی از من پرسید،
گفت روانشناسها خودشون هم افسرده میشن؟

اون موقع به این سوال خندیدم و جواب دادم که فکر میکنی روانشناسها یه جور دایناسورن که زندگیشون با بقیه فرق میکنه؟ معلومه که افسرده هم میشن!
اون موقع به نظرم حرفش خندهدار و بچگونه اومد،
ولی حالا هم که حدود پونزده سالی از ماجرا میگذره، میبینم که هنوز یه همچین دیدگاهی بین مردم هست.
این که من روانشناسم، معنیش این نیست که از دردهای انسانی فارغم، معنیش این نیست که تو همهی جنبههای زندگیم بیعیبونقصم (هرچند به صورت دردناکی برای اینطور بودن تلاش میکنم!)، معنیش این نیست که هیچ جنبهای از روانم نباید از خودم پوشیده باشه، معنیش این نیست که جواب همهی سوالها رو میدونم یا حتی خودم تنهایی میتونم از پس مشکلاتم بربیام.
تو بهترین حالت ممکن، یعنی اگه واقعاً از دانشم برای شناخت روان خودم استفاده کرده باشم،
میتونم ادعا کنم که خودمو بهتر از بقیه میشناسم، یه کمی بهتر از بقیه با مشکلات کنار میام و گاهی حتی میتونم به دیگران کمک کنم.
پانویس:
- این پست رو شاید بشه گفت بیشتر خطاب به خودم نوشتم، که گاهی از خودم انتظار سوپرزن بودن دارم. 😅