نقش مغز در فرآیند تغییر
هزار بار برای تغییر تلاش کردهام! هزار بار!
هر راهی را که بگویی امتحان کردهام!
بارها تمام انرژیم را جمع کردهام و کمر همیت بستهام و باز برگشتهام به جای اولم!
نمیدانم مشکل کجاست.
احتمالاً من یک ایراد ذاتی و اساسی دارم که نمیتوانم حتی به قولهایی که به خودم میدهم هم عمل کنم.
اگر این جملات برای شما آشناست، جای درستی آمدهاید. دقیقاً میخواهم در مورد همین مسئله صحبت کنیم. اما قبل از هر چیزی باید یک نکته مهم را برای شما بگویم:
اگر نمیتوانید تغییر دلخواه را در خودتان ایجاد کنید، مشکل از شما نیست. مشکل از ابزار انتخابی شما یا دانشی است که برای تغییر انتخاب کردهاید.
مثلاً تصور کنید یک پنکه خراب را به شما دادهاند و از شما میخواهند آن را تعمیر کنید. اگر شما فقط یک چکش داشته باشید و هیچ چیزی هم در مورد کارکرد پنکه ندانید، مسلماً نتیجه خوبی نخواهید گرفت.
البته باید بگویم اگر معتقدید که تغییر کردن مشکل است، با هم کاملاً همعقیده هستیم. از طرفی روشهایی که شما برای تغییر کردن میشناسید ممکن است ساده به نظر برسند (مثل وقتی که کسی میگوید برای لاغر شدن فقط پیادهروی کن).
اما این کار با این که ساده به نظرمیرسد، آسان نیست! شاید بپرسید چرا؟
اولین پاسخ را میتوان در نقش مغز برای تغییر پیدا کرد. البته دلایل دیگری هم وجود دارند که باعث سختتر شدن تغییر میشوند. آقای جیمز کلیر در کتاب خواندنی Atomic Habits یا همان خردهعادتها به دو دلیل جالب اشاره میکند. در این مقاله درباره۲ دلیل اصلی مشکل بودن تغییر برایتان میگویم.
تغییر چه زمانی نیاز است؟
تغییر وقتی مشکلتر میشود که قصدِ تغییر چیز نادرستی را دارید. در ادامه من -سپیده بخت- با تعریف یک داستان شخصی این موضوع را برایتان شفافتر میکنم.
چند روز پیش با یک معلم حرفهای آموزش زبان صحبت میکردم. او میگفت شاگردانی دارد که از یاد گرفتن زبان انگلیسی متنفر هستند و هیچ جایی هم یادگیری زبان به دردشان نمیخورد. بااینحال این فشار را در خود احساس میکنند که مجبورند زبان انگلیسی یاد بگیرند.
یا خود من مدتی بود با این مسئله سروکله میزدم که باید صبح زود از خواب بیدار شوم. استدلالم هم این بود که اینطوری عملکرد بهتری خواهم داشت. درحالیکه من عصرها بیشترین کارایی را دارم. طوطی سخنگوی ذهنم میگفت که باید صبحها زودتر بیدار شوی تا کارایی بیشتری داشته باشی.
در نهایت صحبت کردن با یک کوچ حرفهای و بررسی موفقیتهای گذشتهام، نجاتم داد. من قبل از این و با همین الگوی خواب، موفقیتهای درخشانی تجربه کرده بودم. این مکالمه به من نشان داد که چرا تغییر کردن برای من مشکل است؛ زیرا من سعی داشتم چیز نادرستی را تغییر دهم.
قصد داشتم کارایی بیشتری داشته باشم. اشتباهم اینجا بود که به جای تمرکز روی عوامل مهمتر، دست روی یک عامل (سحرخیزی) گذاشته بودم.
پس اولین پاسخ به پرسش «چرا تغییر کردن مشکل است؟» این است که احتمالاً هدف نادرستی را برای تغییر امتحان کردهاید.

کمی به جنبهای از زندگیتان که میخواهید تغییرش دهید، فکر کنید. با سؤالاتی شبیه اینها بررسی کنید که آیا واقعاً موضوع درستی را برای تغییر انتخاب کردهاید؟ بهعبارتی خودتان را با این پرسشها بررسی کنید.
پرسشهایی مفید برای کشف تغییر دلخواه
- فرض کنید تغییردلخواهتان اتفاق افتاد. آنوقت زندگیتان چطور میشود؟
- از خودتان بپرسید که فرض کن این تغییر را کردی، بعدش چی؟ و اولین پاسخی که به ذهنتان میرسد را یادداشت کنید. میتوانید این کار را دوباره با پاسختان تکرار کنید و آنقدر ادامه دهید تا به یک پاسخ عمیقتر دربارهی چرایی برسید
- از خودتان بپرسید که آیا راه دیگری هم هست که بتوانم همان نتیجه را در زندگیام ایجاد کنم؟
- اگر هنوز هم دودل هستید و شک دارید، نظر دیگران را هم بپرسید. مثلاً از دوستی که تفکر نقاد خوبی است، بخواهید که انگیزهی اصلیتان برای تغییر را به چالش بکشد
- از همه مهمتر یادتان باشد که میتوانید روی من هم حساب کنید. میتوانید زیر همین مقاله پیام بگذارید و از من بخواهید که برای تغییرتان، همراه شما باشم.
تغییر چه زمانی مشکل است؟
وقتی نمیدانید که دقیقاً چطور باید تغییر کنید، تغییر کردن مشکلتر میشود؛ اما چرا؟ خوب باز هم اینجا نقش مغزتان در این ماجرا خیلی مهم است. شفافیت و مشخص بودن روش انجام یک کار برای ادامه راه بسیار مهم است.
وقتی نمیدانید چطور باید کاری را انجام دهید، کاملاً طبیعی است که انجام دادنش برایتان مشکل باشد.
فرض کنید کسی به سراغتان بیاید و بگوید، همین حالا باید به سمت مقصد ناشناسی حرکت کنید. باید جایی بروید که تابهحال اسمش را هم نشنیدهاید.
البته میدانید که وقتی به آنجا برسید، رضایت خاطر خیلی زیادی را تجربه خواهید کرد؛ اما از چه مسیری باید بروید؟ چقدر در راه خواهید بود؟ چه چیزهایی نیاز دارید؟ آیا به هزینهاش میارزد؟
برای پاسخ به این سؤالها نیاز به شناخت بهتری از نقش مغز داریم:
مغز از ناشناختهها دل خوشی ندارد

به نظرتان مغز ما که در هر ثانیه ۵ بار محیط را برای شناسایی خطر بررسی میکند، چه واکنشی به یک اقدام مبهم، بزرگ و پیچیده نشان خواهد داد؟
ناشناخته برای مغز، به معنی خطر و صرف انرژی است.
بخش مهمی از مغز -مغز بدوی یا مغز خزنده- که تمام تصمیمگیریها بعد از تأیید آن صورت میگیرد، چیزهای مبهم را خطر تلقی میکند. بههمیندلیل است که پاسخ «چرا تغییر کردن مشکل است؟» را میتوانید در این واقعیت پیدا کنید.
بنابراین به طور خلاصه میتوانیم بگوییم که نقش مغز در فرایند تغییر شما اینطور است:
با تمام قوا زیرآب تغییر را میزند!
چرا؟؟؟؟
خوب. انصاف داشته باشید. مغز ما بسیار بسیار مقتصد و حتی یک جورهایی خسیس است. بنابراین
وقتی نمیدانید چطور تغییر کنید یا راه غلطی برای تغییر در پیش میگیرید، با خودش میگوید: «چرا باید خطر کنی؟ چرا باید انرژی صرف کنی؟ اگر خطرناک باشد چطور؟»
و به همین سادگی شما برای هزارمین بار در تغییر موردعلاقهتان شکست میخورید. اما نگران نباشید. راههای جالب و هیجانانگیزی برای تغییر وجود دارد. راههایی که به خاطر هماهنگ بودن با ویژگیهای مغز، خیلی مؤثرتر خواهند بود.
اگر این مقاله را دوست داشتید، پیشنهاد میکنم به مقاله «پنج اصل مهم تغییر» هم یک سری بزنید.
این مقاله قبلاً در سایت باشگاه تغییر، با عنوانی مشابه و با نام خودم منتشر شده است. حق امتیاز تصاویر استفادهشده در مقاله هم متعلق به مجموعه باشگاه تغییر است.