یه بار یه نفر خیلی زیادی فکر کرد.

انقدر زیاد که مغزش باد کرد و بزرگ شد.

سرش انقدر بزرگ شد که دکتر گفت اگه مراقب نباشه گردنش می‌شکنه.

بهش پیشنهاد داد که بره و انقدر حرف بزنه تا مغزش خالی بشه.

ولی طرف ترسید.

فکراشو همون تو نگه داشت. سرش هی بزرگتر شد.

برای این که بتونه زندگی‌اش رو بگذرونه، مجبور شد دو تا مرد قوی استخدام کنه که همه جا باهاش بیان و تو نگه داشتن سرش کمکش کنند.

فکراش انقدر زیاد شده بودن که می‌ترسید اگه حرف بزنه، همراه حرفاش مغزش هم از روی زبونش لیز بخوره و بریزه بیرون.

برای همین حرف نمی‌زد.

کم‌کم حتی می‌ترسید بنویسه.

فکرا تو سرش شروع کرده بودن به گندیدن.

می‌ترسید اگه فکراشو بنویسه، دنیا رو با فکراش مسموم کنه.

آخرش وقتی سرش انقدر بزرگ شد که هفت تا مرد هم نمی‌تونستند سرش رو حمل کنند، رفت روی یک تخت دراز کشید و تصمیم گرفت انقدرهمون‌جابخوابه تا بمیره.

اما فکراش که دیگه تو سرش جا نمی‌شدن. کم‌کم از کنار چشماش لیز خوردن و به شکل اشک یواشکی از سرش خارج شدن.

انقدر اشک ریخت که اشک‌ها کف زمین رو پر کردن و به بالای تخت رسیدن.

وقتی که دید داره خفه میشه، ناخودآگاه از جاش بلند شد.

با تعجب فهمید که خودش می‌تونه تنهایی سرشو جابه‌جا کنه. دست که به سرش زد دید اندازه‌اش معمولی شده.

از اون به بعد، اون اتاق شد، اتاق تخلیه. هر روز می‌رفت اون‌جا. روی تخت که هنوز تا لبه پر از اشک بود دراز می‌کشید و گریه می‌کرد.

بعد بلند می‌شد و می‌رفت به بقیه‌ی زندگیش می‌رسید.

اینو برای کلاس نویسندگی خلاق “شاهین کلانتری” نوشتم. دوست داشتم با شما هم تقسیمش کنم.