خیلی از اوقات به این موضوع فکر میکنم که من در 39 سالگی، 39 سال تجربه و خاطره و احساس و فکر رو تجربه کردهام. 39 سال یعنی 14235 روز، یعنی 341640 ساعت، یعنی 20498400 ثانیه زندگی.
تو این مدت به من چه گذشته؟ اتفاقاتی که برام رخ داده روی من چه تأثیری گذاشته؟ پاسخ این پرسش رو حتی خودم هم نمیدونم. چطور میشه کسی ادعا کنه من رو میشناسه بدون این که از مقدار زیادی از این تجربهها خبری داشته باشه؟ من خودم هم خیلی از اون تجربهها رو به یاد ندارم، در حالی که مطمئنم روی این آدمی که هستم، تأثیر دارن.
این طوری که میشه تازه مفهوم تنهایی اگزیستانسیال رو میفهمم. این که من هر کاری که بکنم بازم با تجربههای خودم تنهام.
این که سهراب میگه: همیشه فاصلهای هست …
در نهایت کاری که میتونم انجام بدم اینه که یه بخشهایی از اون چیزی که تجربه میکنم رو به زبان خیلی خیلی سادهتر از تجربهام برای کسی تعریف کنم. مثل این که بخوای تجربۀ خوردن یک شیرینی خوشمزه رو با استفاده از نقاشی دوبعدی به آدم دیگری توضیح بدی.
حالا نکتۀ جالبتر اینجاست:
من چطور میتونم ادعا کنم که دیگران رو میشناسم؟ برای من که روانشناسم این سوال خیلی خیلی مهمیه.
وقتی کسی ازم میخواد که با گزارش کوتاهی از خودش دربارهاش نظر بدم، مثلاً وقتی کسی بهم میگه که “بیا منو روانشناسی کن!” پیش خودم میگم که “آخه من که از فیلم زندگی تو ده دقیقهشو دیدم، چی میتونم دربارهت بگم؟”