اومدم دانشکده برای ثبت‌نام
توی راه سوار تاکسی، با مسافر بغل دستی گپ می‌زدیم.
از این آدم‌های خوش‌مشربی که بعد از کلی حرف زدن متوجه میشی که پشت حرف‌هاشون یه جور بدبینی و ناامیدی وخیم هست.
نمی‌دونم چی گفتم دقیقاً که به این نتیجه رسید که خیلی از دیدن من خوشحال شده چون بعد از مدت‌ها کسی رو دیده که از زندگیش راضیه.
😊
منم رازمو بهش گفتم.
گفتم من خودمو به اندازه اذیت می‌کنم. فرض من از زندگی این نیست که نباید بهم سخت بگذره.