چند وقت پیش موقع مکالمه با دوستی، جملهای گفتم که دوستم خیلی پسندیده بود. راستش فکر کرده بود این جمله مربوط به کتابی است که دربارهاش حرف میزدیم. کتاب فوقالعادهٔ «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند». من گفته بودم اتفاقات زندگی به طرز دردناکی تصادفی هستند!
من خیلی به این موضوع فکر میکنم. وقتی خودم را غرق در این فکر میبینم که مثلاً چطور شده که چشمهایم رنگی از آب درآمدهاند یا بینی فلانی اینطوری شده یا هزاران چرای به ظاهر بیمعنای دیگر.
گاهی به خودم این جرأت را میدهم که فکر کنم، شاید واقعاً خیلی تصادفی این طور شده؟ نه؟
وقتی میخواهی به تمام عواملی فکر کنی که ممکن است به رنگ چشمهای من منتهی شده باشد، مغزت سوت میکشد!
من حاصل ازدواج یک مرد چشم رنگی (با چشمانی عسلی) با زنی با چشمهای قهوهای تیره هستم. پدرم دورگهای بود که مادرش از مناطق کوهستانی شمال کشمیر بود، زنی با پوستی سفید و چشمهای سبز و پدرش از جنوب ایران بود (احتمالاً با چشم و پوستی تیره). مادربزرگ مادریام برعکس چشمانی تیره داشت و میگویند اجداد پدربزرگ مادریام از مهاجران روس بوده.
میشود در کنار هم قرار گرفتن این انسانها با این پیشینۀ متفاوت و عجیب را دست قضا و قدر دانست یا یک تصادف صرف. اما خوب من فکر میکنم که اینها خیلی بیشتر از آن که فکر میکنیم تصادفی هستند.
اخطار کردم که این دیدگاه ممکن است شما را به هم بریزد. در این که پشت این همه اتفاق شگفتانگیز و خارقالعاده دست هوشمندی نیست، به ما احساس ناامنی میدهد. همه ما دوست داریم، پشت داستانهای زندگیمان رمز و راز و دلیلی باشد. دوست داریم فکر کنیم که رنجی که میکشیم، چرایی دارد. حتی اگر مجبور شویم خودمان را به خاطر آن سرزنش کنیم، ترجیح میدهیم با خودمان بگوییم که لابد جایی، کاری غلط کرده بودم. این بهمان احساس کنترل میدهد.
اما
من این طور نیستم. نمیتوانم قبول کنم پسرک آفریقایی گرسنهای که عذاب میکشد، دارد تقاص گناه خودش یا مثلاً والدینش را پس میدهد. ترجیح میدهم که تقصیر را بر گردن تصادفی بودن اتفاقات بیاندازم، تا طرح پیچیدهای از عوامل علت و معلولی که هیچ کسی نمیتواند درکش کند.