به من که نگاه می‌کنی،
درخت شادابی را می‌بینی که رو به آسمان پیش می‌رود.
اما چیزهایی هم هست که نمی‌بینی.
پشت هر گره‌ای که روی تنه‌ام وجود دارد، قصه‌ای هست.
قصهٔ صبوری‌ها، تاب آوردن‌ها و تلاش‌هایم.
قصهٔ به بن‌بست خوردن‌ها و تغییر مسیر دادن‌هایم.
من پیش می‌روم، حتی اگر بارها و بارها مانعی پیش رویم سبز شود.

 

مادرم این پست من را که اول در اینستاگرام گذاشته بودم، خیلی دوست دارند. خودم هم وقتی اولین بار با این درخت برخورد کردم، احترامی عمیق نسبت بهش پیدا کردم. برای همین به نظرم آمد که برای اولین پست، شاید چیز جالبی باشد.

من خودم را خیلی شبیه این درخت می‌بینم. سختی زیادی در زندگی کشیده‌ام، اما ناامید نشده‌ام. واقعاً نمی‌توانم بگویم که چشمۀ این امیدواری سمج و باپشتکار کجاست. ولی به هر حال از موهبت‌هایی است که دارم.