در ستایش دوست صمیمی!
شک نکنید که هیچی تو دنیا نمیتونه جای دوست صمیمی رو بگیره. چی شده که من نسبتاً درونگرا رو یهویی جوگیر کرده؟ داستان این جاست که عصرمو با سه تا دوست قدیمی گذروندم. در واقع خودمون رو یه جورایی دعوت کردیم خونه یه دوست صمیمی. چون یکی از بچههای همین گروه حالش بد بود و دلش رفاقت میخواست.
خلاصه اینکه دور هم جمع شدیم. چهار تا آدم بزرگ و چهارتا بچه! من کلاً خیلی حوصله بچهها رو ندارم. سروصدا کلافهام میکنه و خیلی اوقات، سریع نقشه فرار رو از اون موقعیت میچینم ولی این جادوی بودن با دوستای صمیمیه! میگی و میخندی و حتی گاهی وسطش یادت میره چرا ناراحت بودی.
نمیخوام از این خاطره نکته اخلاقی دربیارم یا هرچی. فقط میخوام یه جایی بنویسم که یاد خودم بمونه چقدر بودن کنار دوستای قدیمی برام خوب بود. با این که من اون آدمی نبودم که بدحال و گرفته بود، الان حالم خیلی بهتره و این نعمت بزرگیه.
البته بگم که پیدا کردن دوست صمیمی همچین راحتم نیست. تو زندگی آدما، خیلیها میان و میرن. به یه سری اعتماد میکنی و توزرد از آب درمیان (مثل همون داستانی که تعریف کردم). یه سری آدم هم ممکنه بیان و برن و ما قدر دوستی باهاشون رو بدونیم.
اما دوستهای صمیمی به نظرم یه ویژگی خاص دارن. کاری با تعریفهای معمول دوستی ندارم، به نظر من، اون دوستی رو میشه یه دوست صمیمی و امن دونست که بتونی با خیال راحت و بدون ترس از قضاوتش، حرفها و سوالای احمقانه ذهنت رو باهاش درمیون بذاری. درسته که ممکنه دوتایی به حماقت فکرهات بخندین، اما ته دلت خیالت راحته که اون دوست، کاملاً درکت کرده.
خیلی مواقع آدما وقتی سنشون بالا میره، دیگه دست از پیدا کردن دوست میکشند انگار که دوست باید حتماً قدیمی باشه تا بشه صمیمی به حساب آوردش. اما به نظر من این غلطه. آدم باید همیشه به دنبال دوست بگرده و آدمهای جدید رو امتحان کنه. گاهی یه آدم جدید به قدری بهت شبیه باهات هماهنگه که نمیتونی باور کنی.